مولانا محمد بن احمد بيغمى
16
داراب نامه ( فارسى )
بود و آن دختر گلبوى . در آن دم كه ملك مسروق بن عتبه گلبوى را بگرفت و بعنبر سپرد و خود بيرون آمد كه بهزاد را طلب كند ، گلبوى پيش عنبر شفاعت كرد و گفت اى عنبر مرا از بند آزاد كن و با من بيا كه بگريزيم كه البته فردا نيمروزى شهر دمشق را گرفته باشند و مرا در پيش ايشان خيلى قرب هست كه من خيلى نيكى در حق بهزاد كردهام و مرا حرمتى خواهد بودن . ترا از جملهء مقربان خود سازم . و اين عنبر خادمى قديم بود و گلبوى خيلى نيكى با او كرده بود . بر گلبوى شفقت كرد و گلبوى را از بند برهانيد و هم در آن شب از آن باغ بيرون آمدند . گلبوى گفت دايهام كجا باشد كه او را نيز با خود ببريم . عنبر گفت از اول كه ترا گرفتند دايه بگريخت . گلبوى و عنبر مىگريختند كه اين جمع رسيدند و ايشانرا در ميان گرفتند . وقت بود كه ايشانرا بگيرند كه بهروز عيار و جواندوست قصاب رسيدند و از آن حاميان دو كس را بكشتند و آن باقى بگريختند . بهروز پيش ايشان آمد و سؤال كرد كه شما چه كسانيد ؟ گلبوى نگاه كرد ، دو پيادهء جلد ديد . گمانى در دلش افتاد . گفت اول شما بگوييد كه شما كيستيد تا من نيز راست بگويم . بهروز گفت من بهروز عيارم و اين ديگر جواندوست قصاب است . گلبوى گفت كه پهلوان بهزاد كجاست ؟ بهروز گفت مگر تو گلبويى ؟ گفت بلى من گلبويم . بهروز گفت ما بطلب تو آمدهايم كه ترا از بند آزاد كنيم . گلبوى گفت خواجه عنبر تقصيرى نكرد . بهروز گفت كار بر ما آسان شد . جواندوست در پيش افتاد و گلبوى و عنبر را بدر خانهء ليلى آورد . ليلى بر در خانه به انتظار بود . ايشان را ديد ، خرم شد و در برگشود . جواندوست قصاب درآمد و در پيش بهزاد خدمت كرد . بهزاد گفت اى جواندوست عظيم زود آمديد ! مگر بر در باغ نرفتيد ؟ جواندوست گفت هنوز نرسيده بوديم كه گلبوى را در راه بازار ديديم . اينك آمدند . تا گفتن بهروز و گلبوى و عنبر درآمدند . بهزاد برپاى خاست . بهمن زرينقبا را چون چشم بر گلبوى افتاد